سلام دوستای مهربونم امیدوارم خوب باشین امروز خیلی
دلم گرفته راستشو بخواین خودمم نمیدونم چرا انقدربی حوصله شدم چند وقته حتی حوصله
حرف زدن با کسی هم دیگه ندارم فکر کنم افسردگی گرفتم فقط بعضی وقتا با خوندن
کامنتا ی نازتون یه کوچولو انرژی میگیرم ببخشید اگه این آپم اصلا جالب نیست راستشو
بخواین اصلا نمی خواستم آپ کنم اما به در خواست آقا نوید(راستی تولد یک سالگی وبشو
تبریک میگم) اومدم دلیل آپ نکردنمو بگمو اینکه شاید این آخرین آپ فنچول باشه
شایدم تا چند وقت دیگه حالم بهتر شه بازم بیآم
پیشتون به هر حال فعلا
اینجا تعطیله...
پ.ن1:واسه دوستم دعا کنین حالش خوب شه تا منم خوب شم
پ.ن2:من و منا جون(دختر عمه ام- وبلاگ سکوت) دیروز
داشتیم راجع به یه فعالیتی صحبت میکردیم درمورد تموم کارای مربوط به اون کارمون(
شرکتمون یا کارگاهمون یا... هر چی که دوست دارین فکر کنین) به توافق
رسیدم بجز
اسم اون محل که میخوایم راه بندازیم به نظرتون چه اسمی خوبه که هم به مرجان بیآد
هم به منا؟
اینو حتما جواب بدین مهمه...
پ.ن3:دوستون دارم جواب سوالم یادتون نره.
Babye
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 تیر1389ساعت
3:41 PM  توسط ღمرجانღ
|
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و
تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.
همگی
از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از
آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت
خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد،
اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ
پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود
مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه … هشتاد … و همه پنهان شدند
به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست
چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان
شمارش می رسید نود و پنج … نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید
عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد
دیوانگی
فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی،
تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه
آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد
به جز عشق و از یافتن عشق ناامید شده بود
حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
دیوانگی
شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز
فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته
بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش
قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست
جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه
می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما
اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من شوی.
و اینگونه است که از
آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا
همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می
کشند...
----
پ.ن 1:مبعث رسول اکرم صلی الله علیه و آله (13سال قبل از هجرت) مبارک.
پ.ن2:برگرفته از نوشته های عقیل شعبان
+ نوشته شده در شنبه 19 تیر1389ساعت
3:24 PM  توسط ღمرجانღ
|
سلام به
همه ی دوستای گل خودم امیدوارم خوفه خوف باشین منم بد نیستم از یه طرف خوشحالم
واسه اینکه دیروز امتحانا نه بهتره بگیم
انتقاما تموم شدن و از این به بعد همش دیگه پیشتونم از یه طرفم تو فکره کارنامه
هستم ای کاش برگه های امتحانام آتیش بگیره مخصوصا ادبیاتو دینی و عربی... آخه
امسال خیلی سخت گرفتن
من اینو
نمیگما حرف دل تمومه همکلاسی یای گلمم هست بیشتر از نمراتم از انضباطم میترسم
البته من کاری نکردماا مدرسمون مثه یه پادگان نظامی بود(چه خوب دیگه تموم شد) آخه
این انصافه تمومه پسرا 2سال سربازی دارن(تازه معافم میشن کمتر میشه) اما ما چی؟3سال...
ترم اول که هیچ کاری نکردمو به اجبارم هر روز چادر سرم میکردن انضباط نداشتم اما
این ترم که دفتر انضباطیه کلاسمون پره منفیه خدا رحم کنه...
ما که
خداییش بچه های خوبی بودیم اما نمیدونم چرا هر کاری میکردیم گیر میدادنو میگفتم
بازم منفی خوردیم!
شما قضاوت
کنین اگه گشنمون بشه بعدش زنگ بزنیم برامون پیزا بیارن مشکلیه؟ ما که نمی دونستیم
این خلافه مقرراته واسه همین هم پیتزا مونو اونروز ندادن بخوریم هم 0.5 نمره کسر
انضباطی هممون خوردیم بجاش. تازه یه روز دیگه چون امتحان داشتیم دره کلاسمونو قفل
کردیم دبیرمون نتونست بیاد تو کلاس امتحانش لغو شد چه حالی داد خداییش البته تمومه
مطالبو رو صندلیا کپی کرده بودیم اگه امتحانم میگرفت بازم همه 20 میشودیم اما خوب
ما که قصد بدی نداشتیم فقط می خواستیم امتحان کنسل شه... اینم یه مورد انضباطیه
دیگه... یه روز دیگه تولد دوستمونو واسش جشن گرفتیم کاره بدی نکردیما فقط یه
اسپیکر برده بودیم که صدایه آهنگمونم مزاحم کلاسای دیگه نمیشد اما بازم بهمون گیر
دادن...
یه روز
دیگه هم به تلافی اون پیتزاها که پیک آورد نذاشتن بخوریم این بار پیتزاهارو یواشکی
بردیم تو کلاس اما بازم فهمیدن یه مورد دیگه همه خوردن جز من که 2تا منفی خوردم
میدونین چرا؟ چون من واسه بچه ها پیتزا آورده بودم...
اگه بخوام
از منفیام بگم که چند صفحه دیگه باید بنویسم.پس بیخیال تا همین جا فکر کنم متوجه
شدین که چقدر بهمون گیر میدادن و چه انضباطه درخشانی دارم!!!
راستی
کلبه ی فنچولم 1سالش شده میخوام اسمشو عوض کنم نظرتون چیه؟
دوستون
دارم منتظر کامنتای پر از انرژیتون میمونم...
بابای تا
آپ بعد
+ نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت
2:24 PM  توسط ღمرجانღ
|
این آخرین کلامی است که با تو می گویم
این آخرین کلام من است
با لبخندی از امید و تپشهای دل
همه روز شاد و سلامت باش
و از هر چیز زیبا لذت ببر
بگذار خاطرات و پژواک این همه
زیبایی
در دلت باقی بماند
و دلت را به هستی ببخش
به من
و به همه ی ما که دوستت داریم
جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در پنجشنبه 2 اردیبهشت1389ساعت
11:12 PM  توسط ღمرجانღ
|

خدا جون میشه امشب تو منو بغل بگیری
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
خدا جون میشه یه کاری بکنی بخاطر من
من میخوام که زود بمیرم آخه سخته زنده بودن
+ نوشته شده در شنبه 28 فروردین1389ساعت
5:18 PM  توسط ღمرجانღ
|

جشن نوروز
نوروز بزرگ ترین جشن ایرانیان برابر با 1 فرودین خورشیدی
ایرانیان بر این باور بودند که در این روز خداوند آفرینش جهان را به پایان رساند. آنان جمشید پادشاه باستانی قوم آریایی را پایه گذار نوروز و دیگر آیین های نیکو دانسته اند. در 6 روز برگزاری جشن نوروز آیین های ویژه ای برگذار می شد که بسیاری از آنها هنوز جا مانده است. ایرانیان برای این جشن خانه های خود را پاکیزه میکردند مکان برپایی جشن را می آراستند بر روی میزی کوزه ای آب گلدانی از گل و آتشی افروخته می گذاشتند. در شب پایانی سال چراغ خانه ی درگذشتگان خود را روشن میکردند چون بر این باور بودند که روان درگذشتگان به خانه های خود باز می گردند واز روشنی چراغ شادمان میشوند. هم چنین در سپیده دم نوروز بدن خود را با آب شست و شو و پاکیزه می کردند. از دیگر آیین های نوروز پوشیدن جامه ی نو آراستن سفره هفت سین و کاشتن سبزی در هفت گونه دانه بود و هر کدام از آن دانه ها که بهتر می رویید نشانه ی رونق کشت آن نوع دانه در آن سال بود. این آیین نشانگر ارزش کشت و کار در میان ایرانیان باستان است.
عید سعید باستانی یادواره شکوه آریایی و یگانه یادگار جمشید بر شما ایرانی پاکپندار راست گفتار و نیک کردار خجسته باد
+ نوشته شده در یکشنبه 1 فروردین1389ساعت
3:27 PM  توسط ღمرجانღ
|
سلام دوستای مهربوون امیدوارم خوبه خوب باشین قبل از هر چی از همتون به خاطر کم کاریم واسه جواب دادنه نظراتون معذرت میخوامو امیدوارم منو ببخشین حتما جبران میکنم سعی میکنم اینجا جوابه سوالاتونو بدم (البته بجز اونایی که خصوصیه...) از اینکه کامنته پست قبلم فعال نبود معذرت میخوام خوب راستش اون روز که آپدیت کردم یه مسافرت کوچولو میخواستم برمو چون وقت نداشتم کامنتاتونو بخوونم دیگه خاموش گذاشتم بعدشم 2 هفته پیش یه جراحی داشتم که تا همین الان هم خوبه خوب نشدمو دیگه نتونستم زودتر بیام پیشتون یه مشکله کوچولو هم بد جور فکرمو مشغول کرده بود که اصلا حسه آپ کردنه اینجا رو نداشتم دیدین چقدر گناه دارم حالا امیدوارم منو ببخشینو بازم کامنته خوشمل واسم بفرستین خداییش امروز دلم واسه این فضای مجازی خیلی تنگ شد و الان هم کلی انرژی گرفتم و یه مطلب واستون میذارم امیدوارم خوشتون بیاد...
جشن سَده:
جشن سده از جشن های بزرگ نژاد آریایی است و به زمان پیش از تاریخ باز می گردد. داستان این روز را فردوسی شاعر بزرگ پارسی در کتاب ارجمند خود شاهنامه که هویت نامه ی نژاد ایرانی است چنین آورده: هوشنگ شاه دوران پیشدادی روزی به هنگام شکار با مار سیاه روبه رو میشود و سنگی به سوی او پرتاب میکند. مار می گریزد ولی پس از برخورد سنگ با سنگی دیگر آتش پدیدار میشود و خار و خاشاک پیرامون خود را روشن می سازد. هوشنگ و دیگر بزرگان آن را ارمغان خداوند می شمارند گرد آن به جشن و پایکوبی می پردازند و آن آتش را جاودان روشن نگاه میدارند. ایرانیان باستان این روز را فرخنده می دانستند و در آن به جشن و پایکوبی و بر افروختن آتش می پرداختند. شاید جشن چهارشنبه سوری کنونی بازمانده ای از جشن سده باشد. نام این جشن را از آن رو سده گذاشته که 50 روز و 50 شب به جشن نوروز مانده است...
+ نوشته شده در شنبه 22 اسفند1388ساعت
10:6 PM  توسط ღمرجانღ
|
+ نوشته شده در یکشنبه 25 بهمن1388ساعت
11:4 PM  توسط ღمرجانღ
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت
1:34 PM  توسط ღمرجانღ
|
وعشق ...
.
.
صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
.
همیشه عاشق تنهاست...
سلااااااااااااااااااااااااام دوستای گلمممممممممممم
خوبین؟
دلم واسه تک تکتون یه ذره شده بود واسه کامنتاتون مرسی کلی انرژی گرفتم...
این روزا انقدر سرم شلوغه که دیر به دیر آپ میکنم الانم که دیگه بدتر امتحانام شروع شدن و ...
راستی کریسمس هم البته با ۱۱ روز تاخیر بهتون تبریک میگم... از دسته درس و ... زودتر از این نتونستم بیام پیشتون!
میخواستم چندتا عکس خوشگل و فنچول واستون داشته باشم که متاسفانه آپلود عکس تعطیله
راستی یه خبره دیگه یه دوسته خوب و مهربون پیدا کردم البته از مهر ماه با هم دوست شدیم که من متاسفانه یادم رفت زودتر بهتون بگم خیلی گل و مهربوونه از همین جا میبوسمش
...
چند روزه ازش بیخبرم دلم واسه اونم مورچه شده!
خیلی دوستون دارم واسم دعا کنین امتحانامو خوب بدم! همتونو میبوسم تا آپ بعدم بابای...

+ نوشته شده در دوشنبه 21 دی1388ساعت
3:17 PM  توسط ღمرجانღ
|